خدا مشتي خاك را بر گرفت.مي خواست ليلي را بسازد از خود در او دميد.و ليلي پيش از آنكه با خبر شود عاشق شد. سالياني ست كه ليلي عشق مي ورزد.ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خدا در او دميده است و هر كه خدا در او بدمد عاشق مي شود. ليلي نام تمام دختران زمين است نام ديگر انسان. خدا گفت: به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است: عشق و هر كه عاشق تر آمد نزديكتر است پس نزديكتر آييد نزديكتر. عشق كمند من است.كمندي كه شما را پيش من مي آورد.كمندم را بگيريد. و ليلي كمند خدا را گرفت. خدا گفت:عشق فرصت گفتگو است.گفتگو با من. با من گفتگو كنيد. و ليلي تمام كلمه هايش را به خدا داد.ليلي هم صحبت خدا شد. خدا گفت:عشق همان نام من است كه مشتي خاك را بدل به نور مي كند. و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند...
جمال یار که پیوسته بی قرار خود است 
چه در قفا و چه در جلوه در قرار خود است 
همیشه واله نقش و نگار خویشتن است 
مدام شیفته زلف تابدار خود است 
هم اوست آینه هم شاهد است و هم مشهود 
بزیر زلف و خط وخال پرده دار خود است 
هم اوست عاشق و معشوق وطالب و مطلوب 
براه خویش نشسته در انتظار خود است 
برای خود بود و عندلیب گلشن خود 
هوای کس نکند سبزه و بهار خود است 
بکام کس نشود هرگز آنکه خود کامست 
بحال غیر نپردازد آنکه یار خود است 

خدایا ببخشایم خطا کردم ندانستم ندانستم 
شبی در عالم مستی تکیه بر جای خدا کردم ! 
همان یک شب خدایی فی العجایب کارها کردم !
کشیدم بر زمین از عرش دنیا دار سایق را سخن بهتر بگویم در حقیقت کودتا کردم !
جهان را توی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی از خاک عالم گهنه جهانی بپا کردم !
سراسر باز سر چیدم همان عالم کهنه همان چیزی که اول بود نابود و فنا کردم !
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار دانستم که دیشب در پناه می جسارت بر خدا کردم همان یک لحظه گفتم :
خدایا ببخشایم خطا کردم ندانستم ندانستم
عشق را می گفت شوری در دل است
عقل را می گفت نوری در دل است 
عشق درکار لطیف یاوریست
عقل در کار شریف داوریست 
وای از آن گلی که دست من بود
خموش و یک جهان سخن بود

+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 21:30 توسط صادق و مسعود
|

یکی داشت و یگی نداشت اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من یکی خواست و یکی نخواست اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من یکی آورد و یکی میاورد اونی که اوردو تو بودی و اونی که به جز تو به هیچکی ایمان نیورد من یکی موند و یکی نموند اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نمی تونست بمونه من یکی رفت ویکی نرفت اونی که رفت تو بودی و اونی که به خاطر تو توقلب هیچکی نرفت من نه دل در دست محبوبي گرفتار، نه سر در کوچه باغي بر سر دار از اين بيهوده گرديدن چه حاصل ؟؟ پياده مي شوم ، دنيا نگهدار ...

به راستي چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن
قلب هاو تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني و چه دشوار و طاقت
فرساست گذراندن روزهايي تنهايي و بي ياوري درحالي که تظاهر
مي کني هيچ چيز برايت اهميت ندارد اما چه شيرين است درخاموشي
وتنهايي به حال خود گريستن
عشق يعني همين کنار هم بودن

یه کسی شبا به خاطر تو توی دریای اشک می خوابه...
ولی تو اونو نمی بینی....
خدا یه وقت کسی نیاد بدزده قلب سادشو
کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایشو بهش بگه
دوسش داره
خیلی بده زمونمون خدا سپردمش بهت
مواظب عشقم بمون
به جز حضور تو
هیچ چیز این جهان بیکرانه را، جدی نگرفته ام
حتی عشق را
تو ميگفتي زماني دور يا نزديك ؛ فريب زندگي ما را ، مرا از تو ... تورا از من جدا سازد
و من باور نمي كردم. تو ميگفتي زمان صد چهره افسرده هم دارد ، جهان تنها گرماي محبت نيست و من باور نمي كردم
.تو ميگفتي و من در گوش تو افسانه مي خواندم و افسوس اكنون هر يك جدا از هم ،
راهي در پيش رو داريم. ومن تنها تنها بارها از خويش مي پرسم
:چــه خـــواهـــي كــــــــــــــــرد؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 22:46 توسط صادق و مسعود
|

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 18:35 توسط صادق و مسعود
|

๑۩۞۩๑عشق๑۩۞۩๑ 
داستان عشق و دیوانه
ذکاوت گفت :بياييد بازي کنيمٍ ،مثل قايم باشک!
ديوانگي فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم!
چون کسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند .
ديوانگي چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد:يک...دو...سه!
همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند . نظافت خودش را به شاخ
ماه آويزان کرد. خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي کرد.
اصالت به ميان ابرها رفت و هوس به مرکززمين به راه افتاد
دروغ که مي گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت!
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت . حسادت هم رفت داخل يک چاه
عميق .آرام آرام همه قايم شده بودند وديوانگي همچنان
ميشمرد:هفتادوسه،.... هفتادو چهار....!
اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به کجا برود.
تعجبي هم ندارد قايم کردن عشق خيلي سخت است.
ديوانگي داشت به عدد100 نزديک مي شدکه عشق رفت وسط يک
دسته گل رز و آرام نشست. ديوانگي فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام..
همان اول کار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!
بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق
خبري نبود. ديوانگي ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت
و آرام در گوش او گفت : عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.
ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت
تمام داخل گلهاي رز فرو کرد. صداي ناله اي بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوي صورتش
گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت. شاخه ي درخت
چشمان عشق را کور کرده بود. ديوانگي که خيلي ترسيده بود با
شرمندگي گفت: حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتوني کاري بکني
فقط ازت خواهش مي کنم از اين به بعد يارمن باش. همه جا همراهم
باش تا راه را گم نکنم. وازهمان روز تا هميشه عشق و ديوانگي
همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند 

















+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 15:11 توسط صادق و مسعود
|

عشق مثل آب ميمونه.....که ميتوني توي دستت قايمش کني..آخرش يه روز دستت رو باز ميکني ميبيني نيست... قطره قطره چکيده بي انکه بفهمي.. اما دستت پر از خاطره است ابر بارنده به دريا مي گفت من نبارم تو کجا دريايي , در دلش خنده کنان دريا گفت ابر بارنده تو خود از مائي ازگل پرسيدم محبت چيست گفت : ازمن زيباتراست . ازافتاب پرسيدم محبت چيست گفت: ازمن سوزانتراست. ازشمع پرسيدم محبت چيست گفت:ازمن عاشقتراست. از خود محبت پرسيدم محبت چيست گفت: تنهايک نگاه است... به که گويم که تو منزلگه چشمان مني به که گويم که تو نوازشگر دستان مني به چه سازي بسرايم دل تنهاي تو را به که گويم که تو آهنگ دل و جان مني گر چه پاييز نشد همدم و همسايه من به که گويم که تو باران زمستان مني همه رفتند از اين شهر و دلم تنها ماند به که گويم که تو عمريست که مهمان مني گر چه خورشيد سفر کرده ز کاشانه ي من به که گويم که تو عمري مه تابان مني به دريا شكوه بردم از شب دشت، وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت، به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛ سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .!


+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 1:12 توسط صادق و مسعود
|

آنگاه که لبخند بر لبت مي ميرد
چون جمعه ي پاييز دلم مي گيرد
ديروز به چشمان تو گفتم که برو
امروز دلم بهانه ات مي گيرد
دعيني اؤسس دولة عشق
دولة عشق تكونين انت المليكة فيها
و أصبح فيها انا اعظم العاشقين
و اني احبكي الي الابد
و من تو را تا نهايت دوست دارم...
اي معني انتظار يک لحظه بايست
ديوانه شدم به خاطرت کافي نيست؟
برگرد و نگاهم کن و يک جمله بگو
تکليف دلي که عاشقش کردي چيست؟
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 11:32 توسط صادق و مسعود
|

من از بی کسی های بی انتها میان حریقی ز هزیان و تب به دنبال دستی پر از سادگی تو را یافتم در نفسهای شب برای عبور از دل بی کسی شدی تکیه گاهم شدی مرحمم تو را خواستم شک نکردم به عشق اگر چه پر از آیه ها ی غمم غریبی مکن با من شب زده مرا با خودت تا به رویا ببر
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 9:53 توسط صادق و مسعود
|

ریچارد تقریباٌ 19 ساله بود.پسری با هوش وزرنگ.همه او را دوست داشتند. نه تنها به خاطر ظاهر دوست داشتنی اش بلکه به خاطر اینکه او از سرطان رنج میبرد.هیچ کس نمیدانست هر لحظه چه اتفاقی خواهد افتاد.یک روز ریچارد از مادرش تقاضا کرد بیرون بروند.او همان طور که از اطراف مغازه هاعبور میکرد ناگهان نگاهش به دختری افتاد که در یک مغازه ی لوازم صوتی ایستاده بود. آنها به یکدیگر خیره شدند گوئی در طول زندگی یکدیگر را می شناختند. ریچارد احساس کرد که آن دختر را دوست دارد و هر روز به آن مغازه سر می زد و با یک سی دی برمی گشت ولی هرگز آنها را باز نمی کرد.یک روز وقتی ریچارد از مغازه خارج شد دختر پشت میز رفت تا پول ها را جا به جا کند که یادداشتی دید ریچارد شماره تلفنش را نوشته بود. صدای زنگ تلفن بلند شد .مادر ریچارد گفت: بله؟ دختر گفت: میشه با ریچارد صحبت کنم؟ مادر با گریه گفت: او دیروز مرد و تلفن را قطع کرد. روز بعد مادر ریچارد شروع کرد به تماشای لباسها و کفشهای ریچارد... وقتی در قفسه را باز کرد بسته ی سی دی ها را پیدا کرد.یکی یکی آنها را باز کرد. وقتی اولین سی دی را باز کرد یک تکه کاغذ روی آن بود که رویش نوشته بود(( شما خیلی با نمکی آیا با من دوست میشوید؟)) روی کاغذ بعدی نوشته بود((هی آیا میدانی خیلی جذابی؟)) و کاغذ دیگر))چرا جواب منو نمی دی؟)) و روی بقیه ی کاغذ ها نوشته بود دوستت دارم
وقتي گلدون خونمون شکست !!
پدرم گفت
: قسمت اين بود...
مادرم گفت
:هيف شد...
خواهرم گفت
: قشنگ بود...
داداشم گفت
: کاش دوتا داشتيم......
اما وقتي دل من شکست کسي به فکرش نبود
+
نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 19:56 توسط صادق و مسعود
|

دلواپسي ندارم تا كه علي يارته ‘ دستاي پاك اين امام هميشه همراهته با آرزوي قبولي طاعات وعبادات شما ‘ آرزومن آرزوهايتان در اين شبهاي قدر انشاءالله سوخت پروانه كه زد بوسه برلب شمع من كه ناكام مانده ام زچه سبب مي سوزم رسول اكرم (ص) خطاب به مولا علي (ع) مي فرمايد : يا علي لا يعرفك الا الله و انا ( اي علي تورا هيچكس نشناخت جز خدا و من )
شبي که هرم نگاه تو بي قرارم کرد
درون ثانيه ها غرق انتظا رم کرد
شبي که دست به دامان گريه ها بودم
شکوه مهر تو جادوي روزگارم کرد
هزار باره شکستم ميان بغض ترم
شبي که داغ غمت فصل بي بهارم کرد
ببين که آتش مهرت ميان سينه ي سنگ
مثال خاطره اي رو به احتزارم کرد
هنوز بعد تو به انتظار مي خوانم
شکوه مهر تو جادوي روزگارم کرد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 12:20 توسط صادق و مسعود
|


+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 20:39 توسط صادق و مسعود
|

گنه از جانب ما نیست اگر مجنونیم...............گردش چشم تو نگذاشت که عاقل باشیم ای بی خبر از سوخته و سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی براي شكستن من يه اخم كافيه ... نيازي به فريادت نيست واسه اشك ريختنم سكوت تو كافيه ... نيازي به قهر نيست براي مردنم حرف رفتنت كافيه ... نيازي به انجامش نيست گويند غروب جاييست که زمين اسمان را ميبوسد .امشب براي تو غروب ميکنم .کجايي اسمان من اگه چشمت پرسيد، بگو نديدمش... اگه گوشت پرسيد، بگو نشنيدمش... اگه دستت لرزيد، بگو ماله سرماست... اگه پات سست شد، بگو ماله ضعفه... ولي اگه دلت ريخت، به خودت دروغ نگو
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 21:35 توسط صادق و مسعود
|

تماشايـي تريـن تصويـر دنيـا مـي شوي گاهــــــــي دلم مي پاشد از هم بس که زيبا مي شــــــوي گاهي حضـور گـاه گـاهت بازي خورشــيد با ابـــــر است که پنهان مي شوي گاهي و پيدا مي شـــــوي گاهي به ما تا مي رسي کج مي کنــي يک باره راهـت را ز ناچاريست گر هم صحبت ما مي شوي گاهــــــي دلـــت پاک اسـت امـا با تمـام سادگـــــي هــــــــايت به قصـد عـاشـق آزاري معمـا مـي شوي گاهـــــــي تـو را از سرخـي سـيب غزلـهايــم گريـــــزي نيست تو هم مانند حــــوا زود اغــــــوا مي شوي گاهـــــي
اگر چه بی خیالمی 
شديم از اين كه امروز رنگي دگر است نه رنگ ديروز ، تا شب نشده رنگ دگر شد ، گفتند از اين نكته هزار نكته بياموز ، فرياد زديم كه چرخه گردون ، ليلاتو نداده اي به مجنون! ، فرياد برآمد آنكه خاموش ، كن داد اگر نگيرد افسون ، خاموش شديمو در خموشي رفتيم سراغ مي فروش ، فرياد زديم دواي ما كو ، گويند دواست باده نوشي ، هوشيار نشد مگر كه مدهوش ، اين بار گران بگيرم از دوش ، آرام كنار گوش ما گفت اين بار گران تو مفت مفروش ، از خود به كجا شوي تو پنهان ، از خود به كجا شوي گريزان ، بيداري دل چنين مخوابان سخت آمده است مبخش آسان....
هوشيار شديم از اين كه هستيم رفتيمو در مي كده بستيم با خود به سخن چنين نشستيم ما باده نخورده ايم و مستيم !!؟؟؟، مسجد سر راه از آن گذشتيم بر روي درش چنين نوشتيم: در مي كده هم خدايي بيني با مرد خدا اگر نشيني ......


ميميرم برات نميدونستي ميميرم بي تو بدون چشات رفتي از برم تو كه مي دونستي كه دلم بسته به ساز صدات آرزومه كه نميدونستي كه من ميميرم برات.... ميميرم برات
عاشقم هنوز نمي خواستي كه بموني بسازي و بسوزي به ساز دلم گفتي من ميرم نمي خواستي بري تا فرداها آره خوشكلم برو راهي نيست تا فرداها
سفرت بخير اگه ميري از اينجا تكو تنها تا يه شهر دور برو كه رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور برو كه رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور به يه دنيا نور....
سفرت بخير برو كه گر شكستي زمن ميتوني دوباره بساز حاضري شكسته نااميد وخسته تو باز غرور حاضري شكسته نااميد وخسته تو باز غرور تو بازم غرور....
نمي خوام بياي نمي خوام ميون تاريكي من تو حروم بشي نمي خوام ازت .... نمي خوام مثل يه شمع بسوزي برام تا تموم بشي برو تا بزرگي مي خوام كه فقط آرزوم بشي آرزوم بشي
![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 17:43 توسط صادق و مسعود
|

دل خوش عشق شما نيستم اي اهل زمين...به خدا معشوقه ي من بالايي است ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت ؟جايي كه ميري مردمي داره كه مي شكننت نكنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توكوله بارت عشق ميزارم كه بگذري، قلب ميزارم كه جا بدي، اشك ميدم كه همراهيت كنه، ومرگ كه بدوني برميگردي پيشم زخمي بر پهلويم است و خون مي چکد و خدا نمک مي پاشدو من پيچ مي خورم و تاب مي خورم و ديگران گمانشان که مي رقصم من اين پيچ و تاب را و اين رقص خونين را دوست دارم چون به يادم مي آورد که سنگ نيستم چوب نيستم خشت و خاک نيستم که انسانم


+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 2:11 توسط صادق و مسعود
|

من كه ميدانم شبي عمرم به پايان مي رسد
نوبت خاموشي من سهل و آسان مي رسد
من كه ميدانم كه تا سرگرم بزم و مستي ام
پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم
من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست
بين مرگ وآدمي قول و قراري نيست نيست
من كه ميدانم اجل ناخوانده و بيدادگر
سرزده مي آيد و راه فراري نيست نيست
پس چرا پس چرا عاشق نباشم
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست،بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند،و تو از اون رسم محبت بياموزي باز هم احساس غربت مي كنم كي به اين غم خانه عادت مي كنم به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد مقدس ترين کلمه خداوند... زيبا ترين کلمه عشق... پر احساس ترين کلمه محبت... پر معني ترين کلمه نگاه... عالي ترين کلمه دوستي... تلخ ترين کلمه جدايي ... دردناک ترين کلمه خيانت... بدترين کلمه تمسخر.. عاشقانه ترين کلمه ... تو
مرا صدبار از خود براني دوستت دارم به زندان خيانت هم كشاني دوستت دارم چه سود از مهر ورزيدن چه حاصل از وفا كردن مرا لايق بداني يا نداني دوستت دارم روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او راپوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود من از بی کسی های بی انتها میان حریقی ز هزیان و تب به دنبال دستی پر از سادگی تو را یافتم در نفسهای شب برای عبور از دل بی کسی شدی تکیه گاهم شدی مرحمم تو را خواستم شک نکردم به عشق اگر چه پر از آیه ها ی غمم غریبی مکن با من شب زده مرا با خودت تا به رویا ببر


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 15:56 توسط صادق و مسعود
|

روی تو گل انداخت ز شرم گنه ما
ما از گل روی تو خجالت نکشیدیم
خال لب تو دانه ما بود و صد افسوس
دنبال دانه به هر دام پریدیم

امتحانـــــم کن که چون عـــاشق شدم
بی کفــن بی سر تو را لايـــق شــــــدم مــــهر تـو گـــــردد بـه جـــان مـن فـزون چــون ببــينم کــودکانـــــم غــرق خــــون کــــو قيـــامت تـا تــــماشايم کـــــــــن کـــــو تـوانی تا کــه حاشايـــــم کــــــــندظــــهر خون٬مـــولا به تســـبيح و نمـاز
در مــــــيان خـيـــــــمه هــا راز و نــــــــيازمحشری شد چون وضو سازد به خون
قبله اش عشق است و تسبيحش جنون کربــــــلا سجـادهء مــــولای عشـــــــق روی دوشش آتـــشين شعلای عشــــــق قدســــــــيان آســــــــــمانی سوختند چشــــم بـر مــــــولای محشــــر دوخـتندد
+
نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 15:2 توسط صادق و مسعود
|

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید هرچند آنجا جز رنج و پشیمانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن جمله سنگينيه ولي واقعيت داره : انسانهاي بي هدف مجبورند تمام عمر براي انسانهاي هدفمند کار کنند
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 21:31 توسط صادق و مسعود
|

چه تازه داري؟
بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته
!
كه از سرودم رميده شادي، كه در گلويم شكسته آوا
!
چه پرسي ازمن
:
- « چرا خموشي؟ هجوم غم را نمي خروشي ! جدار شب را نمي خراشي، چرا بدي را شدي پذيرا ؟ » -
شكسته بازو گسسته نيرو، جدار شب را چگونه ريزم ؟ سپاه غم را چگونه رانم، به پاي بسته، به
دست تنها ؟ خروش گفتي ؟ چه چاره سازد، صداي يك تن، درين بيابان ؟ خراش گفتي ؟
كه ره گشوده، به زور
ناخن، ز سنگ خارا ؟ بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته، دلم گرفته
! درين سياهي
عاشقت گشتم تو گفتى عاشقان ديوانه اند ، عاقبت عاشق شدى ديدى كه خود ديوانه اى بوسه بوسه يعني وصله ي شيرين دو لب... بوسه يعني مستي از مشروب عشق... بوسه يعني لذت دل دادگي... لذت از شب . لذت از ديوانگي... بوسه يعني حس خوبه طعم عشق... طعم شيريني به رنگ سادگي... بوسه يعني آغازي براي ما شدن... لحظه ي با دلبري تنها شدن... بوسه سرفصله کتاب عاشقي... بوسه رمز وارد دلها شدن... بوسه آتش مي زند بر جسم و جان... بوسه يعني عشق من با من بمان
...
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 17:35 توسط صادق و مسعود
|
















چه صادقانه پذيرفتم...

خيال كردم بري ميري از يادم تو رفتي و نرفت چيزي از يادم
تو رفتي تازه عاشقتر شدم من از اوني هم كه بود بدتر شدم من
صبح تا شب اين شده كارم كه واسيه چشات بيدارم
تو خداي عاشقايي تو تموم كس كارم
تو بداد من رسيدي وقتي تنهايمو ديدي تو نذاشتي برم ازدست اگه چيزيم هنوزم
نازنينم اميد شيرينم من بجز تو كسي نمي بينم
از اون روزي كه رفتي يه روز خوش نديدم
بجز دستاي گرمت بلا و خوش نديدم
زندگيمو به پاي تو دادم اون روزارو نميره از يادم
نازنينم برس به فريادم
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 14:49 توسط صادق و مسعود
|

نازنینم امشب سر به سجده خواهم گذاشت و از خدا خواهم خواست که عشق و دوستی ما را پایدار و ابدی نگه دارد و همواره حافظ نگاه های دریایی تو باشد تنها چیزی را که دارم در راه تو و مهربانیت دریغ نمیکنم دقیقه ها و ثانیه های با تو بودن چقدر گرانبهاست و لذت بخش چیزیست ساده نوشتن تو ساده زیستن زیباست پس ساده و بی تکلف به تو میگویم عاشقانه دوستت دارم تو دل منی من هم فرشته ای که دورت میگردم آسیبی بهت نیاد

+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 14:31 توسط صادق و مسعود
|

عشق بيداد من باختن يعني لحظه عشق جان سرزمين يعني يعني زندگي پاک من عشق ليلي و قمار مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق من عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعني 
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 2:49 توسط صادق و مسعود
|

یه روزی قدرمو میدونی که دیره
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 1:5 توسط صادق و مسعود
|

رز سفید:پاکی-معصومیت-راز-سکوت-فروتنی-احترام-((عشق من به تو عمیق و خالصانه است)) رز صورتی:قدر دانی-((متشکرم))-وقارـستایش-همدلی-لطافت-شادکامی-((باورم کن))-((تو خیلی دوست داشتنی هستی)) رز زرد:شادمانی-رفاقت-شوق-حسادت-آغاز دوباره-((فراموشم مکن))-((معذرت میخواهم)) رز بنفش:عشق در نگاه اول رز نارنجی:اشتیاق-شیفتگی-آرزو غنچه رز:نماد پاکی و زیبایی-جوانی-عشق نوپا یک شاخه گل رز:سادگی-سپاسگذاری-عشق تازه یک شاخه گل رز سرخ:((دوستت دارم)) رز سفید عروس:عشق مبارک و فرخنده رز قرمز سیر:سوگواری رز سیاه:مرگ ترکیبی از رز سفید و سرخ:اتحاد سازش رز کاملآ شکفته:((من متعهد به تو هستم))-((هنوز دوستت دارم)) داوودی:حقیقت-((تو دوست فوق العاده ای هستی)) نیلوفر آبی:حقیقت نرگس:غرور-خودبینی بنفشه:اندیشه های ناگفته-سفر-((سفر بخیر))-پاکدامنی-فروتنی سوسن سفید:دوشیزگی-پاکی اقاقیا:عشق پاک-عشق پنهانی کاکتوس:پایداری-استقامت کاملیا صورتی:((در آرزوی تو هستم)) کاملیا قرمز:((عشق تو همچون آتشی در قلب من است)) کاملیا سفید:((تو در خور پرستشی)) میخک:شیفتگی-عشق زن-ستایش-بله قاصدک:وفاداری-خوشبختی-صداقت-پیام آور عشق-فراموشم نکن-خاطرات گذشته-عشق ناب پیچک:عشق-صداقت-وفاداری- نسترن:آرزو-همدلی-((دوستم داشته باش)) لادن:پیروزی-غلبه-فتح لاله:عاشق تمام عیار-((باورم کن)) ارکیده:عشق-زیبایی نرگس زرد:احترا-جوانمردی-((تا زمانی که تو در کنار من باشی خورشید بر من خواهد تابید)) اطلسی:شرم-ازدواج فرخنده گل پامچال:((بدون تو قادر به زندگی کردن نمیباشم)) یاسمن:شادی-شیرینی-دلپذیری-وقار رزماری:یاداوری-خاطرات-یادگاری آلاله:زرق و برق آفتاب گردان:ستایش-غرور-پرستش مریم:لذت گلایل:ستایش-صداقت-((به من فرصت بده)) زنبق:اندوه آنتوریوم:عاشق مرغ بهشتی:شکوه-عظمت
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 0:43 توسط صادق و مسعود
|

عشق یعنی رفتن راه وفا
عشق یعنی پرواز در حال و هوا عشق یعنی جذب تو ترک جفا عشق یعنی چشم مست و بی ریا عشق یعنی سینه ای صاف از طلا عشق یعنی دو قلب از اوج نور عشق یعنی انتهای یک غرور عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی بت پرستش یک خدا دیدنت در اوج آنجا انتها عشق یعنی یک تخیل خواب ناز عشق یعنی با تو بودن یک نیاز عشق یعنی لاله ها رنگ صفا عشق یعنی دوری و زجر و وفا عشق یعنی دیدن رویای تو عشق یعنی عشق و عشق وعشق تو
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 0:11 توسط صادق و مسعود
|

تو ای بنشسته با خون در وجودم تو ای امید و عشق و تار و پودم تو در چشم منی،هر جا که هستم ترا هر جا که هستی میپرستم تو در هر ذره پیدایی به چشمم تو در هر قطره دریایی به چشمم شرابی،شعر نابی،هر چه هستی مرا از هر چه غیر از خود گسستی تو صبح صادقی در شام تارم... تویی پایان شام انتظارم... دل درد آشنا را در تو دیدم تو میدانی خدا را در تو دیدم نمیدانم که بی تو چیستم من اگر روزی نباشی نیستم من چه میپرسی چرا مست و خرابم من از شور محبت در عذابم در این سینه دلی دیوانه دارم چه گویم دشمنی در خانه دارم محبت میکشد سوی جنونش حسادت میکند دریای خونش به خود هر لحظه میلرزد مبادا جدا سازد ز من روزی دلش را مبادا رهزنش گردد نگاهی مبادا منتظر ماند به راهی مبادا لب نهد بر جام دیگر نشیند بر لبانش نام دیگر مبادا نغمه ی گرم وفا را.... به گوش دیگریخواند خدا را.... من از این گفته ها میلرزم و باز به او گویم که ای با سینه دمساز به جز من آرزویی در دلش نیست به جز نقش محبت در گلش نیست به دلها گر وفا همچون سراب است دل او در محبت یک کتابست نگاهش با نگاهی آشنا نیست به محراب دلش غیر از صفا نیست مرا با خود برد تا آسمانها مرا با خود برد تا بیکرانها اگر دست قلم اینگونه باز است لب شیرین او افسانه ساز است شراب شعر ریزد از نگاهش سخنها خفته در چشم سیاهش من او نیست،ما یک روح وجانیم به دنیای محبت جاودانیم فرو بند ای دل غمگین دهانرا که تو در خویش داری جهانرا ولی با این دل غافل چه سازم؟ نمیگردد اگر عاقل چه سازم؟... حسد با خون بود نقش وجودش همین است ار بسوزی تار و پودش اگر آسوده هم ماند که دل نیست دل است این نازنینم سنگ و گل نیست!!![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 0:5 توسط صادق و مسعود
|
